می روی با جیب خالی جانب " میدان " چرا ؟
خویشتن را می کنی علاف و سرگردان چرا ؟
موز و کیوی قیمتش مافوق سطح جیب توست
در خرید آن زنی بر خویشتن بهتان چرا ؟
با نگاهی بگذر از زردآلو و گیلاس و توت
در دم هر دکه می مانی چنین حیران چرا ؟
هندوانه گرمک و شاتوت را بدرود کن
می خری بر خود فشار از حسرت ایشان چرا ؟
چیزی از تعدیل قیمتها تو را عاید نگشت
گوش خواباندن بر این افسانه و دستان چرا ؟
نامه ای در پست شهری بود نرخش صد ریال
ناگهان " چل صد " برابر گشت در تهران چرا ؟
از " چرا " گفتن نشد سامان کار ما درست
پس نسازی قطع این گفتار بی سامان چرا ؟
***

تبلیغات
