تبلیغات
دردهای بی درمان

دردهای بی درمان

اگر دردم یکی بودی چه بودی ...




می روی با جیب خالی جانب " میدان " چرا ؟

خویشتن را می کنی علاف و سرگردان چرا ؟

موز و کیوی قیمتش مافوق سطح جیب توست

در خرید آن زنی بر خویشتن بهتان چرا ؟

با نگاهی بگذر از زردآلو و گیلاس و توت

در دم هر دکه می مانی چنین حیران چرا ؟

هندوانه گرمک و شاتوت را بدرود کن  

می خری بر خود فشار از حسرت ایشان چرا ؟

چیزی از تعدیل قیمتها تو را عاید نگشت

گوش خواباندن بر این افسانه و دستان چرا ؟

نامه ای در پست شهری بود نرخش صد ریال

ناگهان " چل صد " برابر گشت در تهران چرا ؟

از " چرا " گفتن نشد سامان کار ما درست

پس نسازی قطع این گفتار بی سامان چرا ؟

***